فتبارک الله احسن الخالقین
میخوام از اولین روز بگم 6صبح روز 16اسفند 92 نمازمو خوندم و میخواستم بی بی چک و امتحان کنم حالو هوای عجیبی داشتم امتحان کردم ولی یه خط بود یه خط پر رنگ ولی ناامید نبودم گفتم نشد میخواستم بندازم سطل اشغال که دیدم یه هاله صورتی خیلی خیلی کمرنگ ظاهر میشه اخ که دلم چیکار میکرد اخ که چه حالی داشتم باورم نمیشد اشکام سرازیر میشدن خط دوم رو من دیدم اشک جلو تصویر خط معجزه گر رو میگرفت من خواب بودم یا بیدار محیای عزیز وبلاگ خط دوم کمرنگ بهم یاد داه بود شروع کردم به گفتن
بـسْـمِ اللَّهِ الـنُّـورِ ،بـسْـمِ اللَّهِ نُـورِ الـنُّـورِ
من مادر شده بودم من هورمون مادرانه را داشتم وای که همسر نازنینم چقدر خوشحال بود ان روز جشن بزرگی برای ما بود شنبه رفتم ازمایش بدهم چقدر خندان بودم برای اولین بار بود از درد سوزن ازمایش لذت میبردم خونی که داخل سرنگ میشد چقدر زیبا بود رنگش هم زیبا شده بود خانم پرستار میگفت چقدر ذوق داری مگه چند سالتهههه تو کوچیکی من لبخندی زدم و گفتم منتظرش بودم
اخ که انتظار سخت و شیرین است
ساعت 5وقت موعود بود به پرستار زنگ زدم تا جواب را بگیرم اخ که نفسم بند می امد با خنده گفت جوابت مثبت است پاهایم میلرزید اشکهایم میریخت من مادر شده ام اخ که فرشته من به دلم پا نهاده دارد خودنمایی میکند وای مهربان معبودم شکرت شکرت که مرا لایق هدیه ات دانستی
پی نوشت:محیای عزیزم دعای میکنم روزی از به دنیا امدن فرشته ات بگویی
www.khattedovom.blogfa.com
پی نوشت:دعا برای تمام منتظران
پی نوشت:دایا ی عزیزم مادرشد خیلی خوشحالم و شاکر


فتبارک الله احسن الخالقین
